/*
/*]]>*/
خوانشی «بینامتنی» از داستان «قوچهای سنگی رمیدهاند.»
دکتر سعید
کریمی
نظریه «بینامتنیت» در دهه شصت میلادی توسط ژولیا کریستوا ارائه شد. کریستوا
نشانه شناس بود واز علم نشانهشناسی به این نظریه رسید . وی در ساخته وپرداخته
کردن نظریه «بینامتنیت» تحت تاثیر تئوری «منطق گفتگویی» میخائیل باختین بود.
باختین اعتقاد داشت که در در رمانهای
نویسندگانی مانند داستایوسکی صداهای گوناگون شنیده میشود که این صداها به گفتگو
باهم مینشینند. این گفتگو گاه بین شخصیتها وگاه بین راوی و شخصیتها انجام می
گیرد. باختین براین باور بود که تنها در رمان امکان تجمع صداهای گوناگون ومکالمه
بین آنها میسر است. «بینامتنیت» نیز در امتداد همین نظریه، «گفتگوی متن ها» با
یکدیگر را مطرح می کند. «بینامتنیت» به رابطه متون با همدیگر اشاره دارد و اینکه
چگونه روح متون پیشین در متنی معین انعکاس مییابد و حی وحاضر میشود.
علمای بلاغت نویس ما در ادبیات فارسی از
«بینامتنیت» با اصطلاحاتی نظیر اقتفا، انتحال، استقبال، سرقت ادبی، نظیره، نقیضه
و... یاد کردهاند. آنان با چنین عباراتی سعی در رساندن مفهومی نزدیک به «بینامتنیت» را داشتند .
مطابق «نظریه بینامتنیت» متون در خلاء و به
صورت ناگهانی تولید نمیشوند بلکه نویسندگان آنها را در امتداد و راستای متون
گذشته میآفرینند. خالقان متونی که به تقلید از شاهنامه، پنج گنج، گلستان ، کلیله
و دمنه و... آثاری آفریده اند درحقیقت خود را در تخاطب نهان و آشکار با فردوسی،
نظامی، سعدی ، نصرا... منشی و ... میدیدند. همه غزلسرایان بعد از سعدی و مولانا و
حافظ به نوعی با آنان در گفت وشنود و بده بستان ادبی بودند. «هارولد بلوم» می گفت
که شاعران همیشه خود را دچار نوعی حسرت «دیرآمدگی» می دانند. احساس می کنند که در
مسیر تاریخ دیر از راه رسیده اند و همه سخنان آنان را یک نفر در روزگاران گذشته
بیان کرده است. در نتیجه همه آثار بزرگ نوعی «تاویل نادرست» از متن مادر پیشین
است.
البته باید تاکید کرد که به هر تاثیر و تاثری
نمیتوان نام «بینا متنیت» نهاد. بینامتنیت شرایط و معیارهایی دارد که در متن
مورد مطالعه باید محقق شود .نویسنده متن باید در این تاثیر پذیری خود آگاهی داشته
باشد و عالمانه و عامدانه دست به برقراری چنین رابطهای بزند. او باید به دفعات
متعدد در متن خود به متن یا متون پیشین ارجاع دهد. نویسنده همچنین باید در آوردن
این اشارات و ارجاعات صراحت داشته باشد.
تشخیص
خواننده نیز در این میان شرط است و باید به زودی پی به وجود و فعال شدن رابطه «بینامتنیت»
ببرد وآن را درک کند وبفهمد.
گفتنی است که «بینامتنیت» لزوماً به رابطه
بین متنهای نوشتاری نمی پردازد. «متن» در این عبارت به معنای هرگونه نظام نشانه
ای است. «بینامتنیت» به جابجایی در میان نظامهای نشانه ای اطلاق میشود وگذار از
یک مجموعه نشانهها به مجموعه ای دیگر را بررسی میکند. این نظام نشانه ای ممکن
است نقاشی، مجسمه، عکس، فیلم، موسیقی، شعر، داستان و دهها انواع هنری دیگر باشد. ما
درآثار هنری مدرن و پسا مدرن بیشتر شاهد چنین رابطه های «بینامتنی» هستیم.
حال از لحاظ این که در طرفین رابطه بنیا متنیت
کدام نوع نظام نشانهای حضور دارد دو نوع بینامتنیت خواهیم داشت:
الف) متنی ادبی سرمنشا و انگیزه آفرینش
نظامی بصری وتصویری مانند نقاشی ، عکس، فیلم و...می شود. در «سینمای اقتباس» چنین
رابطه ای را بین یک رمان و فیلم میتوان مشاهده کرد به همین نحو اگر نقاشی بعد از
خواندن یک شعر یا داستان تابلویی را برحسب برداشت شخصی خود بکشد از چنین بینا متنیتی
سود جسته است.
ب) یک متن ادبی و نوشتاری تحت تاثیر و الهام
یک اثر تصویری ودیداری تولید میشود.
در این قسمت از بحث به مطلب مهم دیگری گریز می زنیم وسپس به جستار خود باز
میگردیم.
«هربرت مارشال مک لوهان»، دانشمند علوم
ارتباطات و جامعهشناس کانادایی و واضع نظریه جهانیشدن ، درکتاب «برای درک رسانهها»
(1964) رسانه ها را به دو نوع گرم و سرد تقسیم میکند و در توضیح این تقسیمبندی
میگوید هر اندازه میزان اطلاعات در پیام رسانه ای بیشتر و فشردهتر باشد آن پیام و
رسانهء مربوط به آن گرم خواهد بود. اگر اندازه اطلاعات در پیام رسانه
ای کمتر باشد رسانه مورد نظر سرد خواهد شد. هر چقدر دمای پیام رسانه ای کمتر باشد
رسانه مورد نظر نیز سرد خواهد شد. دمای رسانه ها به نقش معناسازی خواننده یا
گیرنده نیزبستگی دارد. هر چقدر مشارکت خواننده یا گیرنده پیام در معناسازی بیشتر
باشد پیام رو به سردی خواهد نهاد. در نتیجه علم گرم است و هنر سرد. فیلم سینمایی
گرم است و نقاشی سرد . یک داستان کوتاه گرم است و عکس سرد.(نگارنده آگاهی از این
مطلب را مدیون دوست عزیز، جناب آقای دکتر علیرضا قلی فامیان است.)
اکنون با توضیحات یاد شده به سراغ داستان کوتاه «قوچ های سنگی رمیدهاند»
از «آتیلا اسکندانی» می رویم. این داستان در شماره دهم نشریه آذران به چاپ رسیده
است. آتیلا اسکندانی علاوه بر داستان نویسی در عرصه شعر و نقد هنری نیز فعال است. وی
درچند سال اخیر به عکاسی نیز میپردازد و
عکسهایش توانسته جوایز بسیاری را در جشنوارههای عکاسی از آن خود کند. با این
توصیف اسکندانی با عالم عکس و عکاسی به خوبی آشناست و اقتضائات وشرایط «نوشتن با
نور» را می داند ومیشناسد. بر پیشانی این داستان جملهای نقش بسته است که نویسنده
را در مرز این دو عالم یعنی «ادبیات و عکاسی» نشان میدهد: «این داستان برداشتی
آزاد از عکس کریم متقی است.»
او همواره در برزخ تصویر وکلمه ایستاده
است. نکته اساسی وکلیدی داستان را در همین جمله باید جست! با اندکی دقت جمله ذکر
شده برقراری رابطه ای «بینامتنی» را به خواننده گوشزد میکند. رابطهای که میان
عکس بالای صفحه و داستان کوتاه مندرج در پایین صفحه فعال است. عکس با توجه به
امکانات نشریه با کیفیتی پایین و به صورت سیاه وسفید چاپ شده است و خوانندگان
متوجه نمیشوند که اصل آن رنگی یا سیاه وسفید است. البته در اصل ماجرا تفاوتی نمیکند.آن
مقداری که برای فهم داستان از این عکس
باید دید و دریافت تقریباً دیده و دریافته میشود.
عکسی واقع گرا از یک خانه و خانواده
روستایی با زن و مرد و شش فرزند که جلوی دوربین عکاسی به صف نشسته اند.
آنچه مسلم است همه شرایط ومعیارهای تحقق یک
رابطه «بینامتنی» میان این دو نظام نشانهای وجود دارد . جمله سرآغاز داستان «خودآگاهی»
و اطلاع نویسنده را از برقراری این رابطه مسجل می سازد. در حقیقت نویسنده با این
جمله بر حضور رابطه «بینامتنیت» صراحت دارد و برای فهم ودریافت داستان برروی این نکته مهم تاکید و تکیه میکند. ارجاعات و اشارات بسیار درون
داستانی نیز بر عکس خانوادگی آشکارتر از
آن است که توضیح داده شود . اصلاً باید
گفت که عکس موضوع داستان و نقطه ثقل وکانونی رویدادهای مختصر آن است. خواننده هم
باید بسیار ناپخته باشد که متوجه این نکته نشود! پس از اثبات حضور و وجود رابطهای
«بینامتنی» میان عکس و داستان، باید گفت این ارتباط «میانمتنی» از نوع دومی است که توضیح آن در
سطور قبلی گذشت یعنی داستان یا متنی نوشتاری تحت تاثیر و در سایه الهامات یک عکس تولید
میشود که رسانه ای تصویری و بصری است. در این اثر خواننده مدام میان کلمه و تصویر
آمدوشد میکند و این عامل بر پویایی، حرکت وگسترش داستان میافزاید.
نکته شایان توجه دیگر آن است که با توجه به
آرای «مارشال مک لوهان» عکس رسانهای سرد و داستان رسانهای گرم است. میزان
اطلاعاتی که داستان در اختیار خواننده قرار میدهد به مراتب بیشتر از اطلاعات عکس
است. خواننده هیچ نمی داند که این عکس متعلق به چه زمان و مکانی است؟ و این اشخاصی
که در عکس دیده میشوند چه کسانی هستند؟ بنابراین مخاطب در حین خوانش این متن مدام
از یک فضای گرم به فضای سرد منتقل می شود و بالعکس و از رفت وآمد بین این دو محیط
با دماهای متفاوت به اصطلاح حال به حال میشود و درست از این تنوع رسانهها وتفاوت
دمای پیامها خواننده ناخودآگاه دامن گیر لذت ادبی سرشاری میشود.
حال سوالی که مطرح می شود این است که آیا حضور و وجود رابطه ای «بینامتنی» کافی است
که بر ارزش و اعتبار و غنای اثری افزوده شود؟ یک اثر هنری از برقراری رابطهای «بینامتنی»
چه سودی می برد؟
باید گفت بر خلاف باور معمول که همواره این
متن یا متون اولی است که بر متن پسین تاثیر میگذارد دیگر در اینجا این متن دوم
یعنی داستان است که تفسیر و دریافت شما را از متن اول یعنی عکس دچار دگرگونی میکند.
خواننده پیوسته از تفسیر اثری به تفسیر اثر دیگر پل میزند و دایرهوار از یکی میگذرد
و به دیگری میرسد. در واقع علاوه بر اسکندانی نویسنده دیگر این داستان کریم متقی
است که با دوربین خود سویه دیگر داستان را تالیف کرده است.
در ضمن «بنیامتنیت» مدار یکنواخت کلمات را
در هم میشکند و ابعاد تصویری داستان را مضاعف می کند.
در پایان سوال مهم دیگری را مطرح میکنیم
که خوانندگان باید خود بدان پاسخ دهند.آیا آوردن این عکس از دامنه تخیلات
خوانندگان داستان نمیکاهد ؟ آیا نباید به تعداد هرخواننده این داستان عکسی در ذهنها
نقش میبست؟ از طرف دیگر با توجه به داستان یاد شده از معتاها و دلالتهای بیشمار
عکس کاسته نشده است؟ خوانندگان داستانهای عادی وکاملاً مکتوب از لحاظ معناسازی
فعال وپویاترند یا خوانندگان چنین داستانهایی؟
به نظر می رسد هر تجربه نوینی در امر خلاقیت هنری عیب وهنر ویژه خود را
دارد. در فرایند نوآوری چیزی از دست میرود و چیزهای دیگری فراچنگ میآید!. در
این میان نویسنده خلاق باید به اقتضائات و بایستههای تجربه خویش گردن نهد و تبعات
مثبت و منفی آن را بپذیرد.
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 2:22 توسط
|
من فقط ادبیاتم ونمیتوانم ونمیخواهم چیز دیگری باشم. کافکا