کلیک کنید
نخستین جایزه ادبی ایران
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 23:12 توسط
|
قوچ های سنگی رمیده اند
خش خشِ پاهايت نزديك مي شود. به اتاق مي آيي و چراغ را روشن مي كني. نمي داني چراغ هاي آويخته، تنها لاشه هايي رنگ پريده اند. كمي پيشتر مي آيي. مي دانم از دست من پَكري. سه روز است كه اتاق كار ت را قُرُق كرده ام. از چهره ي خاموشت بيشتر مي ترسم تا نيش زبانت. شايد با بازگشتِ من، سايه هاي از گذشته، پاورچين و روي پنجه به تو نزديك مي شوند. من سالها ست كه نبوده ام و تو به قولِ خودت، اين مدت، ميان تاريكي، جلوي واهمه هاي زيادي ايستاده اي و تب كرده اي. 18 سال بعد از پايان جنگ، من، ويرم گرفته، جاهاي خالي را با قيافه هاي فاميل، بنویسم و تو نمي خواهي.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 18:15 توسط
|
سایه هایي بلند ولاغر
پیر مردی که در ساعت نه صبح از خواب بیدار میشود.پیرمردی که درساعت ده صبح برای زنش دلتنگ میشود. پیرمردی که صبحانه اندکش را با حسرت گربه همسایه میخورد.پیرمردی که آفتاب چشمهای کم سویش را می زند.پیرمردی که میترسد.پیرمردی که بامداد تیتر روزنامه ها رادرحلقه های ریز ودرشت محصور میکند. پیرمردی که دوست دارد چای را داغ بخورد. .پیرمردی که فراموشی گرفته است.پیرمردی که فکر می کند به سراغ او نمی آیند.پیرمردی که ظر فهای روی میزرا جمع می کند. پیرمردی که گربه پاهایش را می لیسد.پیرمردی که من را نمی بیند.پیرمردی که درساعت ده امشب سایه هایي بلند ولاغر از پله های خانه ه اش بالا می روند
آتيلا اسکنداني-تبريز-اسفند۸۷
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 3:59 توسط
|
آنا کارنینا نیست!
گفتم چند پک تند که بزنی دنیا را فراموش میکنی.انگار کسی نبودوسیگاری هم رو ی لب های نازکش تمام میشد.
پا روی پا افتاد. گفتم بلند شین خانوم. من کمکتون میکنم...شلوار جین پوشیده بود.فکر کردم حتمن تحملش تمام شده...زیرلب گفت ولم کنین.چشمها یش را بست.هواسرد بود .ته ایستگاه مردی زیرپتوی چرکمرده اش به خود می پیچید.بغض گلویش را گرفته بود.گفتم حالتون خوبه؟ چشمها یش را دوباره بست .گفت می ترسم.سرش را پایین انداخت.مرد زیر پتو خودش را جمع کرد.پاروی پا افتاد.از بلند گو گفتند قطار نمی آید.رنگ پریده ومات نگاهم کرد.گفتم چند پک تند که بزنی دنیا را فراموش می کنی
کمک کردم بلند شود.زانو هایش تا میشد.تلوتلو میخوردومیافتاد روی دستهای من.گریه می کرد .شاید صدای شتابزده گامهای کسی را از دور می شنید
آتيلا اسکنداني-تبريز-اسفند۸۷
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 3:51 توسط
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 23:13 توسط
|
داستان برتر جشنواره صادق هدایت-۸۶
پنتی منتو
آتیلا اسکندانی
شنبه:
ناقوس برج شهرداری تبريز، هفت بار كه زنگ بزند ، پدر و لاشايی ، فحش های تر و تازه ای را از ته حنجره ، نثار همديگر می كنند. باد پر جوهر « باغِ شمال » فحش ها را صيقل می دهد و به گوش مردم می پيچاند. مريدان هر دو طرف ، پاهايشان را روی زمين سفت كرده اند و سيخ ايستاده اند رو به روی هم. دهان هايی كه باز مي شوند. دهان هايی كه بسته می شوند...
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 7:34 توسط
|