|
ادبیات بمثابه عیش مدام -فلوبر
|
مرگ در می زند
اما ندایی نیست
ما از ترس
فلسی از ماه را می کنیم وروی سرمان
می کشیم
مر گ با کابوس جنگلی سیاه به در می زند
در ختان در مه
همدیگر را می بوسند تا
گم نشوند
مرگ زیر باران با استخوان
به در می کوبد
وزمین ابلهانه پولک های صبحگاهی را
می بلعد
*
صبح
باران که تمام می شود
ما پاروزنان سوار تابوتهایمان
به تدفین لبهای تو می آییم
دیگر آنقدر باران باریده است که
تمام رودخانه های جهان در خون تو
شنا کنند
آتیلا اسکندانی-مرداد-۱۳۸۸-